Document Type : .
Keywords
- مقدمه و بیان مسئله
زبانشناسی شناختی به رابطة زبان و ذهن انسان با دنیای پیرامون او میپردازد. زبانشناسی شناختی مجموعهای از رویکردهای متفاوت نسبت به زبان است که این رویکردها در اصل دارای ویژگیهای مشترکی هستند که منجر به تشکیل رویکردی واحد به نام زبانشناسی شناختی شدهاند (گیرارتز، ۲۰۰۶: ۲). یکی از این رویکردها، معناشناسی شناختی است. ایوانز[1] (۲۰۰۷: ۵) معناشناسی شناختی را یکی از رویکردهای شناختی به زبان میداند که به مطالعه ارتباط بین تجربه، نظامهای مفهومی و ساختار معنایی که بهوسیله زبان رمزگذاری شده است، میپردازد. معناشناسی شناختی شامل نظریههای متفاوتی از جمله استعارۀ مفهومی، طرحوارۀ تصویری، فضاهای ذهنی، آمیختگی مفهومی و ... است. نظریۀ استعارههای مفهومی یکی از نظریههای مهم و اساسی در معناشناسی شناختی است (راسخمهند، ۱۳۹۶: ۵۶).
در دیدگاه شناختی، استعاره را پدیدهای شناختی میدانند که نهتنها در زبان، بلکه در تمام زندگی روزمره از جمله اندیشیدن و عمل حضور دارد و نظام مفهومی کاربران زبان که در چهارچوب آن میاندیشند و عمل میکنند، ماهیتی استعاری دارند. لیکاف و جانسون[2] (۲۰۰۸: ۱۳) معتقدند که مفاهیم حاکم بر اندیشۀ انسان، ساختار ادراک آنان را شکل میدهند و نحوه عملکرد فرد در جهان و چگونگی برقراری تعامل با همنوعان خود را مشخص میکند. آنان بر این باورند که مفاهیم انتزاعی در حوزۀ نظام مفهومی کاربران زبان با بهرهگیری از مفاهیم عینی سازماندهی میشوند. به بیانی دیگر، کاربران زبان مفاهیم انتزاعی را بر پایه استعارههای مفهومی عینیسازی میکنند و این استعارههای مفهومی مبتنی بر تجربههای انسان هستند (صفوی، ۱۳۹۷: ۳۷۰).
در حقیقت، استعاره سازوکار شناختی است که از طریق آن یک قلمروی عینی و تجربی بهطور تقریبی بر قلمرو تجربی دیگر نگاشت میشود، بهطوریکه قلمرو دوم از طریق قلمرو اول درک میگردد. قلمرویی که نگاشت میشود، «مبدأ» و قلمرویی که نگاشت بر آن صورت میگیرد، «مقصد» نام دارد (بارسلونا[3]، ۲۰۱۲: ۳). به بیانی سادهتر، استعاره از دو حوزۀ مبدأ و مقصد تشکیل شده است و ارتباط بین این دو حوزه به گونهای است که یک حوزۀ مبدأ میتواند با چند حوزۀ مقصد در ارتباط باشد و بالعکس. از طرفی نیز، حوزۀ مبدأ دارای ماهیتی عینی و درک آن آسان است، در مقابل حوزۀ مقصد ماهیتی انتزاعیتر دارد و درک و توصیف آن مشکل است (کوچش[4]، ۲۰۰۵: ۵-۶).
گاهی در یک گفتمان دیده میشود که یک مفهوم مبدأ با یک یا چند قلمروی مقصد در ارتباط هستند که زبانشناسان شناختی آن را «دامنۀ استعاره»[5] مینامند. دامنۀ استعاره به گستردگی کاملی از موارد مختلف اشاره دارد که در آن یک قلمروی مبدأ (مانند ساختمان) برای توصیف و درک چند قلمروی مقصد (نظریه، حرفه، رابطه) به کار گرفته میشوند (بارسلونا[6]، ۱۳۹۹: ۱۲۸-۱۲۹). بااینوجود میتوان گفت که قلمروهای مقصد از نوع نظامهای انتزاعی پیچیده هستند که بهصورت قلمرویی غیر فیزیکی درک میشوند و اجزای آن بهصورت پیچیدهای با یکدیگر در تعامل هستند. از طرفی، قلمروی مبدأ بر یک یا تعداد محدودی از جنبههای قلمروی مقصد تأکید دارد و بهصورت نظاممند، مفاهیم ازپیشتعیینشده را به مجموعهای از قلمروهای مقصد که با آنها در ارتباط هستند منتقل میکند (همان: ۱۳۲-۱۳۳).
در تعریف استعاره به مفهوم نگاشت اشاره شد. منظور از نگاشت در بحث استعاره، یک مدار نورونی پیچیدهای است که به هنگام برانگیختهشدن، مدارهای دیگری را از طریق مدارهای ارتباطی فعال میکند (نیلیپور، ۱۳۹۶: ۱۲۹). گریدی[7] (۲۰۰۷: ۱۹۰) نیز نگاشت را یک انطباق استعاری بین مفاهیم مرتبط میداند که باعث ایجاد تناظر بین دو حوزۀ مفهومی (مبدأ و مقصد) میشود. درواقع، در استعاره، برخی از جنبههای قلمروی مقصد که انتزاعیتر هستند با یک قلمروی مبدأ که غیر انتزاعی و ملموس هستند همبسته میشوند و این همبستگی از طریق ویژگیهای مشترک بین دو قلمرو ایجاد میگردد و باعث ایجاد نگاشت بین آنها میشود (بارسلونا، ۱۳۹۹: ۱۹۰).
همانطور که پیشتر اشاره شد، نظریۀ استعارههای مفهومی بهعنوان یک نظریۀ بنیادین در مطالعات شناختی، فقط مختص زبان ادب نیست، بلکه بیشتر به نظام مفهومی انسان مربوط است و ازآنجاییکه نظام مفهومی ماهیتی استعاری دارد، بررسی نظریۀ استعاره در جهت تبیین کارکرد ذهن در برخورد با جهان خارج حائز اهمیت است. بنابراین، لازم است داستان، اشعار، پندهای آموزنده و متون گفتاری و نوشتاری را از این دیدگاه مورد بررسی قرار داد تا روشن شود که بزرگان و پیشینیان ما برای رساندن مفاهیم و معانی چگونه از استعارهها در گفتههای خود بهره بردهاند.
در پژوهش حاضر، به بررسی مفهوم مرگ در متون شاهنامه و مثنوی از دیدگاه استعارههای مفهومی پرداخته میشود، با این هدف که روشن شود شاعران فارسیزبان برای عینیسازی مفهوم انتزاعی مرگ از چه حوزههای مبدأ استفاده میکنند و چه شباهتها و تفاوتهایی در نگرش آنها نسبت به مرگ وجود دارد. بنابراین، هدف پژوهش حاضر در قالب سه سوال بدین شکل مطرح میشود:
1. در اشعار فردوسی و مولانا برای عینیسازی مفهوم مرگ چگونه از استعارههای مفهومی و از چه حوزههایی بهره گرفته شده است؟
2. چه شباهتها و تفاوتهایی بین حوزههای مبدأ بهکار گرفته شده در شاهنامه و مثنوی وجود دارد؟
3. شباهتها و تفاوتهای نگرش مولانا و فردوسی نسبت به مفهوم مرگ را چگونه میتوان توجیه کرد؟
2- پیشینة پژوهش
تاکنون پژوهشهای چشمگیری در رابطه با استعارههای مفهومی بهطور عام و استعارههای مفهومی در اشعار ایرانی بهطور خاص صورت گرفته است، بنابراین در ادامۀ بخش پیش رو، به چند مورد از مطالعات انجامشده، مرتبط با موضوع مرگ اشاره میشود:
اوایردیو[8] (۲۰۲۰) استعارهها و تعبیرهای مرگ را در دو زبان عبری و آکان را در چهارچوب مدل لیکاف و جانسون (۱۹۸۰) مورد مطالعه قرار داد، با این هدف که نگرش گویشوران هر دو زبان را نسبت به مرگ بسنجد. وی تعبیرهای مختلفی از مفهوم مرگ را از هر دو زبان در پنج دسته قرار داد تا تفاوتها و شباهتهای مفهومسازی در هر دو زبان را به دست دهد. نتایج نشان میدهد که گویشوران هر دو زبان نسبت به مفهوم مرگ نگرش مشابهی دارند و از حوزههای مبدأ مشابهی برای مفهومسازی مرگ بهره جستهاند.
سولهایم[9] (۲۰۱۴) به بررسی استعارهها و مفهومسازی مرگ در آگهیهای ترحیم انگلیس و آمریکا بر اساس مدل لیکاف و جانسون (۱۹۸۰) پرداخت. یافتههای حاصل از تحقیق نشان داد دو حوزۀ «حرکت» و «احساسات» (احساسات خانوادههای بازمانده نسبت به متوفی) رایجترین حوزۀ مورداستفاده در هر دو زبان است. همچنین در آگهیهای ترحیم آمریکایی از حوزههای کمتری جهت مفهومسازی استفاده شده است و عمدتاً بر دو حوزۀ ذکرشده تمرکز دارند درحالیکه در زبان بریتانیا برای مفهوم مرگ از هشت حوزۀ مبدأ بهره گرفتهاند. درنهایت، استعارههای مربوط به مرگ در آمریکا مذهبی هستند اما در زبان بریتانیا مرگ برای مردهها امری مثبت و برای زندهها منفی ارزیابی شده است.
صادقی و همکاران (۱۴۰۱) مفهوم استعاری زمان در اشعار حافظ و ملک خاتون را بررسی کردهاند. روش انجام پژوهش بهصورت توصیفی–تحلیلی و استنادی است. یافتههای پژوهش نشان داد استعارۀ مفهومی زمان در دیوان هر دو شاعر بازتابانندۀ دیدگاه فکری و جهانبینی آنان است که نشئتگرفته از نظام مفهومی است که بر ساختار فکریشان سایه افکنده است؛ در دیوان جهان ملک خاتون این بخش از ابیات عمدتاً در قالب تشخیص سروده شده و بازتاب وقایعی است که برای او روی داده است. او زمان را همراهی ناپایدار، بیوفا، دزد، ستمکار و گردونهای بیدادگر میداند. استعارۀ مفهومی زمان در دیوان حافظ با توجه به شخصیت چندبعدی حافظ، اشراف او بر فرهنگ اسلامی و عرفانی، شور و شوق و خلاقیت شاعرانه، مشرب فکری و فلسفی، مبین امید، اغتنام فرصت، حالات خوشی و سرمدی، وقت آرمانی و تفکرات خیامی است که از طریق استعاره، مفهومسازی شده است.
خلیفهلو و مجاهدی (۱۴۰۱) به بررسی بازنمایی استعارههای مفهومی داستان سیاوش در شاهنامه پرداختهاند. نتایج حاصل از پژوهش نشان داد که استعارههای هستیشناختی دارای بیشترین میزان استفاده بوده است و استعارههای جهتی کمترین کاربرد را داشتهاند.
اسداللهی و سبزعلی پور (۱۴۰۰) به تحلیل استعارههای مفهومی با هدف بررسی مفهومسازی باد صبا در اشعار حافظ پرداختند. تحلیل دادههای تحقیق نشان میدهد که صبا در ادبیات فارسی از نظر شناختی یک انسانِ عاشق، طبیب، پردهدار، سنگ صبور، رازدار و درعینحال، یک انسانِ سخنچین، بیمار، دروغگو، رقیب و بیوفا ترسیم شده است.
شعبانلو (۱۳۹۹) مفهوم مرگ را از دیدگاه نظریۀ استعارۀ مفهومی بررسی کرده است. وی معتقد است که مولوی مانند بیشتر عرفا، مرگ را در چارچوب «سفرِ بازگشت و بالارونده بهسوی اصل/ حق/ حقیقت» شناخته است و از این رهگذر، راه سلوک عرفانی را بازنموده و مرگ را روش شناخت حقیقت و نیل به عرفان معرفی کرده و نقش مهم آن را در فرایند دریافت معرفت الهی و سلوک عرفانی نشان داده است. مبنای این استعاره، اصل دوگانگی جان و تن در باور به ثنویت ایرانیان باستان است که در منطقة آسیای غربی و شمال آفریقا و جنوب اروپا گسترش یافته بود تا اینکه از خرقة «مُثُل» افلاطون سر برآورد.
آریان و تلخابی (۱۳۹۹) با تکیه بر نظریۀ استعارههای مفهومی، مفهوم مرگ را در شعرهای فروغ فرخزاد، با هدف تبیین پایههای شناختی شاعر از مفهوم مرگ بررسی کردند. آنها به این نتیجه رسیدند که استعارههای شعر فروغ نشانگر نظام شناختی او هستند.
شعبانلو (۱۳۹۸) به بررسی منشأ قرآنی استعارههای مفهومی مرگ در مثنوی پرداخته است. وی به این نتیجه رسیده است که از سه نوع مرگ (ذاتی، اختیاری، اضطراری) که مولوی بدانها قائل است، فقط مرگ ذاتی و اختیاری در قرآن کریم نیست و تنها به مرگ اضطراری اشاره شده است که بهصورت گرداب، زندگی، خزان، خواب، نوشیدنی، مأمور و سفر بازتاب یافته است. اما مولوی به دلیل تبحر در قرآن کریم، بهره وافر از کلام الله برده و سیمای مرگ را با تنوع بیشتر بهصورت آبِ نیل، سیل، دریا، قاضی، سرهنگ، گرگ، خزان، کاشتن دانه و رویش آن، زادن، بلوغ، رهایی از زندان و جستن از جو ترسیم کرده است که همگی مفهوم حرکت را در خود دارند و در ذیل کلان استعارۀ «مرگ، سفرِ بازگشت است» میگنجند.
سراج و محمودی (۱۳۹۷) به بررسی استعارۀ مفهومی حوزۀ اخلاق در شاهنامۀ فردوسی پرداختهاند. آنها ۳۸۰۰ بیت از شاهنامه با روش توصیفی و تحلیلی بررسی کردهاند. نتایج پژوهش نشان داد که فردوسی از حوزههای مبدأ ساختمان، شیء، انسان، تاریکی و روشنایی، لباس، سفر، جهت بالا و پایین و شغل جهت عینیسازی مفاهیم حوزۀ اخلاق استفاده کرده است.
حسینی (۱۳۹۶) به بررسی استعارۀ مفهومی در زبان کردی پرداخت، وی طیف وسیعی از مفاهیم انتزاعی در اشعار شیرکو بیکس (شاعر معاصر کرد) را مورد مطالعه قرار داد. نتایج حاصل نشان داد که بیشترین مفاهیم انتزاعی در حوزۀ مقصد مفهوم مرگ، اندوه و عشق هستند که برای مفهوم مرگ حوزههای مبدأ انسان و حرکت از پرکاربردترینها هستند و همچنین برای اندوه، نیرو و شیء و درنهایت برای مفهوم عشق، گرما و سلامتی کاربرد بیشتری داشتهاند.
پدیدۀ مرگ در زندگی انسانها امری مهم و قابلتأمل است و اهمیت آن منجر به پدید آمدن نگرشها و دیدگاههای متفاوت در جوامع مختلف شده است. با توجه به مطالعات انجامشده در زمینۀ مرگ و استعارههای مفهومی این تفاوت و شباهت نگرشهای متفاوت قابلدرک است. نویسندگان و شاعران و عارفان هرکدام به شکلی به توصیف و تعریف مرگ پرداختهاند. در پژوهش حاضر نیز قصد بر آن است تا مفهوم مرگ را در دو اثر ارزشمند فارسی، یعنی شاهنامه و مثنوی مورد بررسی قرار گیرد، با این هدف که مشخص شود سبک شعری تا چه اندازه در نگرش شاعر نسبت به پدیدهها ازجمله «مرگ» تأثیرگذار است.
3- روش پژوهش
پژوهش حاضر بخش کوچکی از یک پروژه است که هدف آن بررسی مفهوم مرگ در اندیشة شاعران و نویسندگان زبانهای مختلف است. دادههای مطالعة پیش رو از دو اثر ارزشمند زبان فارسی یعنی شاهنامة فردوسی و مثنوی معنوی مولانا استخراج شدهاند، هدف از انتخاب این آثار در پژوهش حاضر، نوع نگرش شاعران به جهان پیرامون خود است، ازآنجاییکه فردوسی شاعری حماسهسرا و مولانا تفکری عرفانی دارد، نوع نگرش آنها به پدیدة مرگ حائز اهمیت است. دادههای این پژوهش، شامل تمام متون دو اثر مذکور است؛ به طوری که فایل Word شاهنامه از سایت http://www.satveh.blogfa.com و فایل Word مثنوی (٦ دفتر مولانا) از سایت https://shefa.4kia.ir بارگیری شدند و توسط نگارنده متون اضافی از جمله فهرست کتاب و توضیحاتی در مورد وبسایتها از داخل فایل حذف و متن شعر هر دو اثر بر اساس فونت (B Nazanin) و اندازه (١٢) استاندارد مرتب و در هفت فایل در نرمافزار Word 2013 (٦ دفتر مثنوی و ١ فایل شاهنامه) به صورت یک پیکرة خام ذخیره شدند. متن این پیکره[10] شامل 99٨٣٣٨ واژه (٣٨٨٩٥٠ واژه مربوط به مثنوی و ٦٠٩38٨ مربوط به شاهنامه) است.
جدول 4: حجم پیکره و زیرپیکرهها
|
پیکرة خام متن شاهنامه و مثنوی معنوی |
|||
|
زیرپیکرهها |
تعداد توکنواژهها |
تعداد تایپواژهها |
فراوانی واژة «مرگ» |
|
زیرپیکرة مثنوی دفتر اول |
٦٢٢٣٦ |
٨٩٨٧ |
٣٩ |
|
زیرپیکرة مثنوی دفتر دوم |
٥٥٣٦٢ |
٨٤٥٢ |
١١ |
|
زیرپیکرة مثنوی دفتر سوم |
٧١٤٧٤ |
١٠٢٨٥ |
٧٤ |
|
زیرپیکرة مثنوی دفتر چهارم |
٥٨٠٤٧ |
٨٦٩٣ |
٣٢ |
|
زیرپیکرة مثنوی دفتر پنجم |
٦٧٥١٥ |
٩٦٣١ |
٤٤ |
|
زیرپیکرة مثنوی دفتر ششم |
٧٤٣١٦ |
١٠٦٣٤ |
٤٥ |
|
زیرپیکرة متن شاهنامه |
٦٠٩٣٨٨ |
١٤٤٠٦ |
٢٩١ |
|
حجم کل پیکره |
٩٩٨٣٣٨ |
٧١٠٨٨ |
٥٣٦ |
از آنجایی که پژوهش حاضر در چهارچوب زبانشناسی پیکرهای صورت گرفته است، بنابراین، در مرحلة بعد فایلهای Word به فرمت Text تبدیل شدند تا به وسیلة نرمافزارهای واژهنمای پیکره، پردازش شوند. پژوهش حاضر فاقد فرضیه است، از این رو، از رویکرد پیکرهمحور و جهت انجام پژوهش از روش توصیفی-تحلیلی بهره گرفته شده است؛ در نهایت، جهت تحلیل و پردازش دادهها از نرمافزار واژهنمای AntConc استفاده شده است. نتایج حاصل از پردازش متن در نرمافزار AntConc در جدول (١) قابل مشاهده است.
بعد از بارگذاری فایلها در نرمافزار AntConc برای به دست آوردن وقوعهای واژة «مرگ»، عبارت *مرگ* جستجو شد. نتایج بازیابی در سطرهای واژهنمایی نمایش داده شد (شکل ١). ازآنجاییکه دادههای زبان فارسی در این نرمافزار از چپ به راست قابل نمایش است، بنابراین برای تحلیل راحتتر و دقیقتر دادهها، از نرمافزار اکسل استفاده شده است. باتوجهبه وجود اشتباهات املایی احتمالی، یا وجود واژههای احتمالیِ همآوا و همنویسه در پیکره، تکتک سطرها به صورت دستی بررسی شدند تا از مرتبط بودن نتایج با هدف تحقیق اطمینان حاصل شود. بنابراین، وقوعهای نامربوط (مانند «کمرگاه»، «کمرگه») حذف شدند و درنهایت به تحلیل کیفی دادهها (٥١٩ وقوع باقیمانده) و بررسی نگرش نویسندگان به پدیدة مرگ پرداخته شد.
شکل 2: سطرهای واژه نمای توالی واژة «مرگ»
4- تحلیل دادهها
همانطور که گفته شد، هدف پژوهش حاضر بررسی استعارههای مفهومی واژة مرگ در دو اثر ارزشمند مثنوی معنوی و شاهنامه است، بر همین اساس، تحلیل دادهها در دو زیربخش ارائه میشود سپس به مقایسة دو نگرش فردوسی و مولانا پرداخته میشود و درنهایت در بخش جداگانهای، نتایج حاصل از پژوهش، ارائه میگردد.
بر اساس پیکرة گردآوریشده و پردازش نرمافزار AntConc، در متون شاهنامه و مثنوی معنوی بهطورکلی تعداد ٥٣٦ مورد، واژة «مرگ» یافت شد که تعداد ٢٤٥ مورد متعلق به مثنوی و تعداد ٢٩١ مورد متعلق به اشعار شاهنامه است.
جدول 5: فراوانی واژة مرگ در متون بررسی شده
|
|
فراوانی واژة مرگ در کل متون بررسیشده |
فراوانی واژة مرگ در شاهنامه |
فراوانی واژة مرگ در مثنوی |
|
قبل از ویرایش داده |
٥٣٦ |
٢٩١ |
٢٤٥ |
|
بعد از ویرایش داده |
٥١٩ |
٢٧٤ |
٢٤٥ |
همانطور که در جدول (٢) قابل مشاهده است پس از حذف و ویرایش وقوعهای نامربوط (مانند «کمرگاه»، «کمرگه») درنهایت تعداد ٥١٩ وقوع باقیمانده است.
در پژوهش حاضر هدف تحلیل کیفی دادهها است و از آنجایی که ذکر و توصیف تمامی حوزهها در چهارچوب کوچک پژوهش نمیگنجد، به مهمترین و پربسامدترین حوزههای مبدأ (بهعنوان نمونه) پرداخته میشود و از توضیح و توصیف سایر موارد صرفنظر میشود.
4- 1- تحلیل کیفی واژة مرگ یا مردن در اشعار مثنوی مولانا
مرگ یکی از اتفاقهای قابلتوجه بهعنوان نقطة پایان سفر زندگی در سرنوشت انسان است و نوع روبهرو شدن و نحوة نگرش به آن همیشه در تاریخ برای نوع بشر مسئلة مهمی بوده است؛ بهطوریکه چگونگی مرگ، زمان و موقعیت مرگ، تصور مرگ و ... تأثیر مهمی در نگرش انسانها دارد. شاید بتوان گفت مرگ لحظهای ترسناک در حیات انسان است که به باور برخی نقطة پایان زندگی و به باور برخی دیگر، راهی بهسوی آغاز زندگی دوباره است.
در مثنوی مولانا نیز نگرش به مفهوم مرگ از طریق حوزههای مبدأ قابل درک است و با تأمل و تفکر در مفاهیم بهکاررفته برای تصویرسازی مفهوم مرگ در مثنوی میتوان پی برد که مولانا چه نگرشی به رویداد مرگ دارد.
با توجه به نتایج بهدستآمده از دادههای پیکره، مولانا در مثنوی برای مفهوم مرگ از مفاهیمی چون بیماری، سفر، انسان، شکارچی و ... بهره گرفته است که در ادامه برای روشن ساختن موضوع به چند مورد اشاره میشود.
مرگ انسان است: شاعر گاهی مفهوم مرگ را از طریق حوزة مبدأ انسان مفهومسازی کرده است که انگار مرگ همانند انسان از طرفی دارای زبان، حنجره، دستگاه گفتار است و از طرفی دیگر رازهایی از کسی یا چیزی دارد که ممکن است روزی آنها را به زبان بیاورد. رازنگهداری از صفات خوب انسان است و اگر کسی نتواند رازنگهدار باشد، در عالم بشریت رفتار غیرانسانی دارد و در اینجا این خصلت بد که مختص انسان است به مرگ نسبت داده شده است. مولانا در اینجا از خصلت انسانی برای عینیسازی مفهوم انتزاعی مرگ بهره گرفته است.
(١): در نوا آرم به نفی این ساز را / چون بمیری مرگ گوید راز را
مرگ خوردنی است: در بیت زیر شاعر جهت عینیسازی مفهوم مرگ از حوزة مبدأ مادة خوراکی بهره برده است که انگار مرگ را میتوان خورد و طعم آن میتواند خوشایند یا ناخوشایند باشد و در مصرع دوم به طعم حلوا اشاره کرده است که شیرین است.
(٢): مرگ او و مرگ فرزندان او / بهر حق پیشش چو حلوا در گلو
در مورد (٣) نیز شاعر مرگ را یک خوراکی یا نوشیدنی یا چیزی پنداشته که انگار دارای طعم و مزهای است و میتوان طعم آن را چشید و امتحان کرد و تلخی و شیرینی آن را تشخیص داد، اگرچه طعم تلخ در فرهنگ فارسی بیشتر ناخوشایند است میتوان نتیجه گرفت که مولانا در این بیت مرگ را یک اتفاق ناگوار دانسته است.
(٣): من بمردم یک ره و باز آمدم / من چشیدم تلخی مرگ و عدم
استعاره مفهومی «مرگ خوردنی / نوشیدنی/ چشیدنی است»، مبنای تجربی و زیستی دارد. مرگ میتواند از راه نوشیدن/ خوردن / چشیدن زهر اتفاق بیفتد و از همین تجربه جهت مفهومسازی مرگ بهره گرفته شده است.
مرگ شکارچی است: مولانا مرگ را همانند شکارچی دانسته که در کمین نشسته و منتظر رسیدن شکار است؛ یعنی مرگ در یک نقطه از زمان منتظر است تا انسان در پیمودن این مسیرِ زمانی به او برسد و در دام مرگ افتد. تجربة جهان پیرامون هم نشان داده است شکارچی همیشه در یک نقطه با ابزارهایی چون دام، کمان، نیزه و ... منتظر است تا شکار در تیررس او قرار گیرد. شاعر با بهرهگیری از تجربه و رویدادهای جهان خارج از حوزة مبدأ شکارچی جهت عینیسازی مفهوم مرگ استفاده کرده است.
(٤): شب مخسب اینجا، اگر جان بایدت / ور نه مرگ اینجا کمین بگشایدت
مرگ عامل تکامل/ گذر یا تغییر است: مولانا در چند بیت مرگ را تولد دوباره یا عامل تکامل دانسته است و آن را مرحلهای پنداشته که انسان برای تغییر کردن یا آغازِ شکلِ جدیدی از زندگی باید از آن گذر کند. همانطور که در دنیای خارج برای تولید چیزی به دگرگونی یا تغییرِ شکلِ چیزِ دیگری نیاز هست، یا برای رفتن به مکانی به مسیری نیاز هست. در این بیت مرگ روشی برای دگرگونی انسان یا مسیری / پلی است در میان دو مکان.
(٥): هستی حیوان شد از مرگ نبات / راست آمد اقتلونی یا ثقات
مولانا در ابیات دیگری جهت عینیسازی مفهوم مرگ از حوزههای مبدأ چون سفر، بیماری، حیوان درنده، زمان، مسیر، موجود مخوف، کاشتن، باد خزان، بلوغ، رویش، آزادی، شکارچی، انسان، زندان، دروگر، جدایی، قاضی، خوراکی، شراب، مهمان، عامل شناخت، سیل یا طوفان، مکان و تکامل بهره برده است که به دلیل وسعت تحلیل و محدودیت در پژوهش از توصیف و توضیح آنها خودداری میشود. با توجه به حوزههای مبدأ که مولانا جهت عینیسازی از آنها بهره گرفته میتوان گفت که در نظر مولانا مرگ گاهی خوشایند و گاهی ناخوشایند است. خوشایند از این نظر، گاهی مرگ باعث تغییر، بلوغ، تکامل، رهایی، آزادی و مسیری برای سفر از مکانی فانی به مکانی ابدی است و تنها راه رسیدن به سعادت و جاودانگی مرگ است؛ بنابراین برای کسی که راه سعادت و جاودانگی را پیش بگیرد مرگ رویدادی خوشایند و لذتبخش و ضروری است، اما از طرفی مرگ را بیرحم و خونخوار و ظالم جلوه میدهد که باعث نابودی و نیستی میگردد و همچنین مرگ را شرابی میداند که گاهی به کام شیرین و گاهی تلخ آید. این رویکرد مولانا به مرگ -از طرفی به زندگی و تولد دوباره معتقد است و تنها راه رسیدن به آن را مرگ میداند و از طرفی دیگر مرگ را یک پایان یا مانع میداند- میتواند نشاندهندة یک نگرش عرفانی و دینی باشد بهطوریکه در دین اسلام، مرگ را برای اهل ایمان اتفاقی خوشایند و برای ستمکاران عذاب میداند؛ تنها با مرگ است که میتوان وارد دنیایی شد تا ثواب و عذاب اعمال خود را دریافت.
بهطورکلی با توجه به تحلیلهای انجامشده، بسیاری از استعارههای مفهومی مرگ در اشعار مولانا مانند تشبیه مرگ به کاشتن دانه، سیل، زاییدن و ... بنیاد اسطورهای دارند. مولانا از منابع اسطورهای فراوان بهره برده و مرگ را از زوایای مختلفی دیده و تصاویر خلاقانهای بران آن خلق کرده است.
4- 2- تحلیل کیفی واژة مرگ یا مردن در اشعار شاهنامة فردوسی
طبق آمار بهدستآمده از پیکرة متون شاهنامه، فردوسی ٢٦٣ بار از واژة مرگ استفاده کرده است و ازآنجاییکه فردوسی یک شاعر حماسهسرا است جای تأمل است که جهت عینیسازی مفهوم مرگ در آن فضای حماسی از چه مبدأهایی بهره برده است، این امر کمک میکند تا نگرش فردوسی و همچنین نگرش جامعة آن زمان به مرگ مشخص شود.
با توجه به نتایج بهدستآمده از دادههای پیکرة شاهنامه، فردوسی برای مفهوم مرگ از مفاهیمی چون حیوان درنده، سفر، انسان، شکارچی و ... بهره گرفته است که در ادامه برای روشن ساختن موضوع به چند مورد اشاره میشود.
مرگ موجودی ترسناک است: در جهان پیرامون برخی از موجودات هستند که بهطور خواسته یا ناخواسته باعث ترس و وحشت سایر میشوند و بهطور پیوسته این ترس توسط انسان تجربه میشود، در بیت زیر فردوسی برای عینیسازی مفهوم مرگ از مبدأ موجودات ترسناک (هیولا، اژدها و ...) بهره گرفته و مرگ را موجودی ترسناک دانسته که هرکسی با او روبهرو شود نابود میشود و امیدی به رهایی نیست.
(٦): دل سنگ و سندان بترسد ز مرگ / رهایى نیابد ازو بار و برگ
مرگ انسان / نوزاد است: علاوه بر اینکه زادوولد یکی از ویژگیهای بارز انسان برای بقا است، در فرهنگ فارسی معمولاً رایج است که دربارة پهلوانان و انسانهای نیرومند و شجاع اصطلاح -کسی مانند او دیگر متولد نمیشود- به کار میبرند و این یک نوع نگرش به شجاعت است که در بین مردم چه در عهد قدیم و چه در زمان حال هنوز رایج بوده و هست. فردوسی نیز مرگ را انسانی دانسته است که از خصلت پهلوانی، شجاعت و نیرومند بودن برخوردار است و از یک مادر متولدشده و بهمرور رشد کرده است.
(٧): بدو گفت پرداخته کن سر ز باد / که جز مرگ را کس ز مادر نزاد
مرگ شکارچی است: فردوسی جهت درک مفهوم انتزاعی مرگ از حوزة مبدأ شکارچی استفاده کرده است و مرگ را همانند شکارچی در نظر گرفته که در کمین نشسته و منتظر رسیدن شکار است؛ یعنی مرگ در یک نقطه از زمان منتظر است تا انسان در پیمودن این مسیرِ زمانی به او برسد و در دامِ مرگ افتد. تجربة جهان پیرامون هم نشان داده است شکارچی همیشه در یک نقطه با ابزارهایی چون دام، کمان، نیزه و ... منتظر است تا شکار در تیررس او قرار گیرد. شاعر با بهرهگیری از تجربه و رویدادهای جهان خارج از حوزة مبدأ شکارچی جهت عینیسازی مفهوم مرگ استفاده کرده است.
(٩): کسى زنده بر آسمان نگذرد / شکارست و مرگش همى بشکرد
مرگ حیوان درنده است: فردوسی در بیت زیر برای عینیسازی مفهوم مرگ از حوزة مبدأ حیوان درنده (شیر، پلنگ و...) بهره برده است و مرگ را مانند جانوری درنده به تصویر کشیده است که شکار خود را دنبال میکند و با چنگالهای تیز و برنده بر پشت او مینشیند و او را از حرکت بازمیدارد بهطوریکه نتواند از چنگالش بگریزد و بهراحتی آن را میخورد. بر اساس دیدگاه ادیان هم وقتی زمان مرگ کسی فرارسد نمیتواند از چنگال آن بگریزد و زدگیش به پایان میرسد گویی که هیچوقت نبوده است.
(١٠): نیابد کسى چاره از چنگ مرگ / چو باد خزانست و ما همچو برگ
مرگ باد است: باد یکی از سریعترین پدیدههای جهان هستی است که میتواند بر هر مکانی بوزد و حتی درون روزنههای کوچک نیز عبور میکند. فردوسی نیز از حوزة مبدأ باد که برای انسان قابل لمس است در جهت عینیسازی مفهوم مرگ بهره میگیرد و مرگ را طوری تصویرسازی میکند که انگار در همهجا میوزد و کسی نمیتوانند از دستش فرار کند و گویا انسان به هرجایی که پناه ببرد باز هم مرگ مانند باد بر او میوزد.
(١١): تو گفتى که بگریزم از چنگ مرگ / چو باد خزان آمد از شاخ برگ
همچنین فردوسی نیز در ابیات دیگری از شاهنامه، جهت عینیسازی مفهوم مرگ از حوزههای مبدأ همچون آتش، مکان، شیء متحرک، شیء، مسیر یا پل، شکارچی، انسان، حیوان درنده، باد، زندان، عقاب، مقصد، موجود ترسناک، زهر یا شراب، شیء برنده، مانع، درد، درب و نام شخص بهره برده است که به دلیل وسعت تحلیل و محدودیت در پژوهش از توصیف و توضیح آنها خودداری میشود.
با توجه به حوزههای مبدأ مورداستفاده توسط فردوسی، مرگ موجودی متحرک است که همیشه در حال جنبوجوش، جنگ، وزیدن، شکار کردن و خون ریختن و دریدن است و این ریشه در محتوای فضای شعری فردوسی دارد که در نگرش فردوسی تأثیر داشته است، در اشعار شاهنامه چون همیشه از جنگ، مبارزه، افسانهها، قهرمانان و پهلوانان سخن گفته و همچنین از ابزارهای جنگی چون گرز، نیزه، شمشیر، کمان و ... نام برده است، یک فضای ناخوشایند و پر از خشم را تصویرسازی کرده است و همین فضا و چهارچوب بر انتخاب حوزة مبدأ جهت عینیسازی مفهوم مرگ تأثیر داشته است.
5- مقایسة حوزههای مبدأ بهکاررفته توسط مولانا و فردوسی برای مفهوم مرگ
طبق جدول (٣) مولانا برای مفهوم مرگ از ٢٤ حوزة مبدأ و فردوسی نیز از ١٩ حوزة مبدأ بهره برده است که تعداد ٩ حوزة مبدأ بین آنها مشترک است.
نتایج جدول (٣) نشان میدهد مولانا از حوزههای گسترده و متنوعی جهت مفهومسازی پدیدة مرگ بهره برده است. این تنوع نشاندهندة دیدگاه عرفانی مولانا به مرگ است که هم جنبههای مثبت (مانند بلوغ، آزادی و تکامل) و هم جنبههای منفی (مانند زندان، موجود مخوف و حیوان درنده) دارد. این تنوع همچنین نشاندهندة خلاقیت و استفاده مولانا از مفاهیم اسطورهای و قرآنی است؛ فردوسی نیز از حوزههای مبدأیی استفاده کرده است که بیشتر جنبههای ترسناک و خطرناک مرگ را برجسته میکنند. این امر با توجه به ژانر حماسی شاهنامه طبیعی است، زیرا مرگ در این اثر بهعنوان یک نیروی مخوف و نابودکننده به تصویر کشیده میشود. این حوزههای مبدأ به خوبی منعکسکننده فضای جنگی و خشن شاهنامه هستند. همچنین، حوزههای مشترک نشاندهندة نقاط اشتراک در دیدگاههای دو شاعر نسبت به مرگ است. به بیانی دیگر، هر دو شاعر مرگ را بهعنوان یک نیروی خطرناک، اجتنابناپذیر و تهدیدگر انسان، میبینند. این نشاندهندة درک مشترک از مفهوم مرگ است که در فرهنگ و تجربه زیستی آنها ریشه دارد.
جدول 6: مقایسة حوزههای مبدأ بهکاررفته توسط مولانا و فردوسی برای مفهوم مرگ
|
پیکره |
حوزههای مبدأ |
فراوانی |
|
مثنوی مولانا |
سفر، بیماری، حیوان درّنده، زمان، مسیر، موجود مخوف، کاشتن، خزان، بلوغ، رویش، آزادی، شکارچی، انسان، زندان، دروگر، جدایی، قاضی، خوراکی، شراب، مهمان، عامل شناخت، سیل یا طوفان، مکان، تکامل |
٢٤ |
|
شاهنامة فردوسی |
آتش، مکان، شیء متحرک، شیء، مسیر یا پل، شکارچی، انسان، حیوان درنده، باد، زندان، عقاب، مقصد، موجود ترسناک، زهر یا شراب، شیء برنده، مانع، درد، درب، نام شخص |
١٩ |
|
حوزههای مشترک |
حیوان درنده، موجود مخوف، باد خزان، مسیر، شکارچی، انسان، زندان، مکان، شراب |
٩ |
6- نتیجهگیری
پژوهش حاضر به بررسی مفهوم مرگ با تکیه بر نظریة استعارههای مفهومی در مثنوی و شاهنامة فردوسی پرداخته است با این هدف که مشخص سازد برای عینیسازی مفهوم انتزاعی مرگ از چه حوزههایی در مبدأ بهره بردهاند و همچنین چه شباهتها و تفاوتهایی بین نگرش مولانا بهعنوان یک شاعر عرفانی و فردوسی بهعنوان یک شاعر حماسیسُرا نسبت به پدیدة مرگ وجود دارد. بررسی آثار ادبی در زمانهای مختلف برای پژوهشگران همیشه حائز اهمیت بوده و هست؛ زیرا در عمق این آثار اطلاعات و رازهایی دربارة فرهنگ و نوع نگرش مردم نهفته است که میتواند آینة جهانبینی زمان خود باشند. مسئلة مرگ و زندگی از گذشته تاکنون از پدیدههای مهمی بودهاند که مردم را به تفکر واداشتهاند، گاهی مرگ را پایان زندگی گماشتهاند و گاهی مکمل همدیگر.
استعارههای مفهومی مرگ در اشعار مولانا مانند تشبیه مرگ به کاشتن دانه، سیل، زادن و ... بنیاد اسطورهای دارند. مولانا از منابع اسطورهای و مفاهیم قرآنی بهره برده و مرگ را از زوایای مختلفی دیده و تصاویر خلاقانهای برای آن خلق کرده است. وی برای عینیسازی مفهوم انتزاعی مرگ از تعداد ٢٤ مبدأ بهره جسته است که عبارتاند از: سفر، بیماری، حیوان درنده، زمان، مسیر، موجود مخوف، کاشتن، خزان، بلوغ، رویش، آزادی، شکارچی، انسان، زندان، دروگر، جدایی، قاضی، خوراکی، شراب، مهمان، عامل شناخت، سیل یا طوفان، مکان و تکامل.
با توجه به حوزههای مبدأ استفادهشده توسط مولانا جهت عینیسازی مفهوم مرگ، میتوان گفت که در نظر مولانا مرگ گاهی خوشایند و گاهی ناخوشایند است. خوشایند از این نظر مرگ باعث تغییر، بلوغ، تکامل، رهایی، آزادی و مسیری برای سفر از مکانی فانی به مکانی ابدی است و تنها راه رسیدن به سعادت و جاودانگی مرگ است؛ بنابراین برای کسی که راه سعادت و جاودانگی را پیش بگیرد مرگ رویدادی خوشایند و لذتبخش و در عین حال ضروری است، درواقع، مولانا مرگ را پلی بهسوی حقیقت و رهایی از آفات تباهی میداند، اما از طرفی مرگ را بیرحم و خونخوار و ظالم جلوه میدهد که با انسان ستیز دارد و باعث نابودی و نیستی میگردد؛ همچنین از نظر وی، مرگ شرابی است که گاهی شیرین چون شربت و گاهی تلخ همچون زهر است. این رویکرد مولانا به مرگ -که از طرفی به زندگی و تولدی دوباره معتقد است و تنها راه رسیدن به آن را مرگ میداند و از طرفی دیگر مرگ را یک پایان یا مانع میداند- میتواند بیانگر نگرش عرفانی و دینی او باشد، بهطوریکه در دین اسلام، مرگ برای اهل ایمان اتفاقی خوشایند و در مقابل، برای ستمکاران ناخوشایند است.
استعارههای مفهومی مرگ در اشعار فردوسی نیز نشاندهندة نگرش وی به مرگ است. فردوسی در عینیسازی مفهوم مرگ تا حدودی متفاوت از مولانا عمل میکند و بیشتر از درندگان و موجودات ترسناک بهعنوان مبدأ استفاده کرده است. وی برای عینیسازی مفهوم انتزاعی مرگ از تعداد ١٩ مبدأ بهره جسته است که عبارتاند از: آتش، مکان، شیء متحرک، شیء، مسیر یا پل، شکارچی، انسان، حیوان درنده، باد، زندان، عقاب، مقصد، موجود ترسناک، زهر یا شراب، شیء برنده، مانع، درد، درب و نام شخص.
در شاهنامه، فردوسی از حوزههایی برای مبدأ استفاده کرده است که مرگ را موجودی متحرک جلوه میدهد و همیشه در حال جنبوجوش، جنگ، وزیدن، شکار کردن و خون ریختن و دریدن است؛ این امر، احتمالاً ریشه در حماسیسُرایی فردوسی دارد که در نگرش وی تأثیر داشته است. فردوسی به این دلیل که همیشه از جنگ، مبارزه، افسانهها، قهرمانان و پهلوانان سخن گفته و همچنین از ابزارهای جنگی چون گرز، نیزه، شمشیر، کمان و ... نیز نام برده است، یک فضای ناخوشایند و پر از خشم را تصویرسازی کرده است که همین فضا و چهارچوب بر انتخاب حوزة مبدأ جهت عینیسازی مفهوم مرگ تأثیر داشته است.
از مبدأهای بهکاررفته در پیکرة موردبررسی تعداد ١٥ مبدأ مختص به شعر مولانا است که عبارتاند از: سفر، بیماری، زمان، کاشتن، بلوغ، رویش، آزادی، دروگر، جدایی، قاضی، خوردنی، مهمان، عامل شناخت، سیل یا طوفان و تکامل؛ تعداد ١٠ مبدأ مختص اشعار فردوسی است که عبارتاند از: آتش، شیء متحرک، شیء، عقاب، مقصد، شیء برنده، مانع، درد، درب و نام اشخاص و درنهایت تعداد ٩ حوزة مبدأ در اشعار آنها مشترک است که شامل حیوان درنده، موجود مخوف، باد خزان، مسیر، شکارچی، انسان، زندان، مکان، شراب است. درواقع، حوزههای مبدأ مشترک در دو اثر میزان درک مشترک از مفهوم مرگ را بین دو شاعر نشان میدهند. بر اساس لیکاف و جانسون (١٩٩٩) استعارهها ریشه در تجربة تجسمی انسان دارند و اندیشیدن بر مبنای استعارههای مفهومی و صحبت کردن دربارة مفاهیم انتزاعی، از تجربة تجسمی نشئت میگیرد (کوچش، ٢٠٠٥: ٢). تجربة تجسمی به اتصالات عصبی مشخص میان نواحی مختلف مغز میانجامد که این نواحی همان حوزههای مبدأ و مقصد هستند که بین آنها نگاشت وجود دارد (کوچش، ٢٠٠٥: ٦)؛ از این رو، تجربة شاعران از جهان اطراف و پدیدههای عینی مانند مکان، باد، آتش، اشیاء، حیوانات، آب، فعالیتها (حرکات اجسام، خوابیدن، خوردن، دروکردن، شکار و ...) مبنای درک آنها از پدیدة انتزاعی مرگ شده و آنها را قادر ساخته تا با انطباق تجارب خود با پدیدة مرگ، تصویر ملموسی از آن ارائه دهند؛ این نتایج با نتایج پژوهش آریان و تلخابی (١٣٩٩) تطابق دارد؛ آنها معتقدند تجربة شاعر از حوزه های مبدأ مبنای درک وی از مرگ شده است و بر اساس آنها پدیدة مرگ را ملموس ساخته است، در واقع حوزههای مبدأ میتوانند منجر به شناخت نگرش شاعر و تصور وی از مرگ شوند؛ به بیانی دیگر، در نگرش فردوسی مرگ بیشتر یک موجود ترسناک و ناخوشایند است که فضایی از نیستی و نابودی را به همراه دارد، اما در اشعار مولانا مرگ گاهی خوشایند و گاهی ناخوشایند جلوه داده شده است؛ یعنی میتواند فضایی پر از درد و وهم و از طرفی، فضایی با رهایی، حکمت و رشد را تداعی سازد. این تفاوتها نشان میدهند که تجربههای زیسته و سبک شعری مولانا و فردوسی تأثیر مستقیمی بر نگرش و تصویرسازی آنها از مرگ داشته است. مولانا بیشتر بر مفهوم تکامل و رهایی تمرکز دارد، در حالی که فردوسی به جنگ و نیستی توجه میکند؛ بنابراین، استعارههای بهکاررفته توسط هر شاعر نه تنها نگرش آنها به مرگ را نشان میدهد، بلکه بازتابی از جهانبینی فرهنگی و دینی آنها نیز محسوب میشود.
از دلایل متنوع بودن استعارهها در این پژوهش میتوان به تجربة متفاوت، ژانر و خلاقیت شاعر در به کاربردن پدیدههای ملموس جهت مفهومسازی پدیدة انتزاعی اشاره کرد. تجربة انسانها با یکدیگر فرق دارد و از طرفی به دلیل سبک شناختی متفاوت برای خلق افکار انتزاعی نیز، افراد جامعه با هم فرق دارند؛ از این رو، مولانا و فردوسی نیز هرکدام بر اساس تجربة زیستة خود پدیدة انتزاعی مرگ را بر مبنای حوزههای مبدأ مختلف توصیف کردهاند. شعبانلو (١٣٩٨) اذعان دارد که مولوی به دلیل بهرهگیری از مفاهیم بنیادی در قرآن و از عبارات زبانی متنوعتر و بیشتری جهت مفهومسازی مرگ استفاده کرده است؛ نتایج حاصل از پژوهش وی، تأییدی بر نتایج پژوهش حاضر است که حوزههای مبدأ به کار رفته در اشعار مولانا نسبت به اشعار فردوسی متنوعتر و بیشتر است.